تبليغاتX
بی تو با تو بودن

این منم......


خموشم ...ساکتم... ای واژه ها تقصیر کارید...

از کنسرت سیمین غانم

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:31 نويسنده سحر |

آدم هست خوب

آدم هست بد

 تو اصلا آدم نیستی...

چیزهایی هست که نمیدانی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:3 نويسنده سحر |

جوجه غاز نازنینم دیگه نیازی به اسم نداره...

دیگه زنده نیست ...آخه مریض بود...دکترم بردمش ولی فایده نداشت...

این آدمای بدی که فقط به فکر منفعت خودشونن یه کاری می کنن زود بدنیا بیان برای همین توی تخم موادی که باید جذب کنن و جذب نمی کنن..

خیلی ناراحتم..خیلی بهش عادت کرده بودم..

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:7 نويسنده سحر |

یه جوجه غاز دارم نمی دونم اسمشو چی بذارم...
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:23 نويسنده سحر |

کاش این حالم زودتر خوب می شد..

خسته شدم...تمام انرژیمو گرفته..

شده از اون بیماریایی که دوست داری بمیری تا زودتر تموم بشه...

+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:24 نويسنده سحر |

یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد

هیچ کس دوروبرت نیست همه رو بردی ز یاد

چندتا موی دیگه ات سفید شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاس بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر

پیرامونتو ببین با دقت می سوزن خشک وتر

اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

اینکه دستات و روی سر میذارن

اینکه باهات هیچ کاری ندارن

اینکه تو بازیشون راهت نمیدن

اینکه سربه سرت میذارن

اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:46 نويسنده سحر |

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شبو دیگه شبو نمی ده

کی گل شبو رو از شاخه چیده؟

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

ازتو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش می گیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های خواب آلاله می ره

تو که دست تکون می دی به ستاره جون می دی می شکفه گل از گلت باز

وقتی که ماه در میاد دوستاره کم میاد می سوزه شقایق از باد

گل گلدون من ماه ایوون من

 از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

 

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

++++++++++++++++++++++

از صدای سیمین غانم لذت می برم.

+ تاريخ چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 9:24 نويسنده سحر |

وای خیلی خیلی خوشحالم بالاخره جواب نهائی دانشگاه ها اومد رشته ای  که می خواستم تو دانشگاهی که دوست داشتم قبول شدم...

باورم نمی شه ....

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:49 نويسنده سحر |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

 نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را…
یادم باشد که روز و روزگار خوش است!

همه چیزروبه راه و بر وفق مراد است و خوب

تنها دل ما دل نیست… 

گریه کردم گریه کردم اما دردم و نگفتم | تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم | گریه کردم گریه کردم | چه ترانه بی اثر بود مث مشت زدن به دیوار | اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار | من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی | صد تا سد و می شکستم اگه تو بهانه بودی | اگه هم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی | گریه کردم گریه کردم اما دردم و نگفتم | با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود | لحظه ها چه عاشقانه قاصدک چه خوش خبر بود | کوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره | شبا گلخونهء خورشید واژه ها شعر دوباره | واژه ها شعر دوباره | دست تکون دادن آخر توی اون کوچه خلوت | بغض بی وقفهء آواز گریه های بی نهایت | گریه کردم گریه کردم اما دردم و نگفتم …

موسیقی زیبای آخرین خدانگه دار (ناصرعبداللهی)

+دانلود کنید.

+از دوستان بابت درست نبودن لینک عذر می خوام..امیدوارم این بار درست شده باشه..

+ تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 0:57 نويسنده سحر |

کیت:کشورت یه تصویر داره . تو همیشه این تصویر رو توی دلت نگه می داری.

دورا:می خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟دلت می خواد بدونی؟کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچه ی شلوار ارتشیش تمیز میکنه و توی غلافش می ذاره ، بعدش روی جسد مردی که خرخره ش رو بریده تف می کنه.

کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده ها بیرون می آد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف ها دراز می کشه، روی علف هایی که توش یه مین ضدنفر خاک شده.

کشور من شبیه اون مادری یه که می بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره ، با عجله دگمه رو می دوزه و بعدش پسرش رو خاک می کنه.

کشور من همون پدری یه که هر روز برای دختر هفت ساله ش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک می سازه.

کشور من سربازی یه که توی گیلاسش ، کنیاک و راکی و شراب و ویسکی و هر عرق دیگه یی که گیر می آره قاطی می کنه ، به این عرق می گن fighting cocktailبعدش گیلاسش رو سر می کشه و برمی گرده توی سنگر سر پاسش.

کشور من اون مادربزرگی یه که با شروع جنگ مجبوره فرارکنه و قبل از رفتن می ره خاک جلو خونه ش رو می بوسه.

کشور من یه روستایی پیره که به سربازهایی که وارد روستاش می شن نگاه می کنه و ازشون سوال می کنه :"شما خودی هستین؟"

کشور من اون پناهنده ی مسلمونه که توی یه روستای مجاری مرده ، یه روستای مجاری که توش هیچ قبرستون مسلمونی وجود ندارد و هیچ کی نمی دونه چه جوری باید یه مسلمون رو به خاک سپرد.

اینه کشور من : یه سرباز هیجده ساله  که اهل شوخیه و مثل پاکت شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته : از اینجا ببرین.

کشور من تصویر یه سرباز جوونی رو داره که برای اولین بارآدم کشته ، کنار مردی که گردن اش رو بریده و هنوز داره جون می ده بالا میاره.

کشور من تصویر رادووان کاراژیک ، رهبر سیاسی صرب های بوسنی رو داره. یه جنایت کار جنگی و همزمان شاعر ، که وسط جنگ بوسنی و محاصره سارایوو از طرف مسکو دعوت شد تا یه جایزه ادبی بگیره..

کشور من تصویر اون بازار توی بوسنی  رو داره که بهش می گن آریزونا مارکت ، بازاری که توش دخترا رو برای خودفروشی در غرب می فروشن، خریدارها دلار می دن یا گاهی اوقات بـــــــــاکــــــــــــــس سیــــــــــــــگــــــار!!!!

نمایشنامه پیکرزن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی

"صحنه بیست ونهم"

ماتئی ویسنی یک

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 23:36 نويسنده سحر |

حــــــال هـــــمه مــــا خــــوب اســـــت...
ولــــــــی تـــــــو بـــــــاور نـــــــکن....
+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 21:56 نويسنده سحر |

هر چه بیشتر روی سنگهای سرد قبرستان را می خواندم  بیشتر بدنم می لرزید...

آنهایی که آنجا آرمیده بودند یا فاصله سنی زیادی با من نداشتند..یا همسن من بودند...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:58 نويسنده سحر |

-: بالاخره این استرالیا چه جور جاییه؟؟می شه توش کار کرد؟؟ کسی کارتو می فهمه؟؟

_: استرالیا؟؟؟ استرالیا خیلی باحاله..

پر ساحل دریاست...پر درخت و جنگل...چمن ، سبزه....نور ، لباسای رنگی

استرالیا مثل بهشته ....

بهشــــــــــــت کاغــــــــــــذ رنـــــــــــگی.....

تهــــــــــــــــــــــــــــــران مــــــــــن ، حـــــــــــــراج

+ تاريخ شنبه دهم دی 1390ساعت 19:36 نويسنده سحر |

مداد چشمانشان را تراشیده اند

در راه مدرسه

دخترکان نابالغ

امیر آقایی

+ تاريخ جمعه دوم دی 1390ساعت 20:24 نويسنده سحر |

الــــــعــــــــطـــــش...

کلمه ای که مرا به مرز دیوانگی می کشاند...

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 1:12 نويسنده سحر |

بی هدف بی هدف ...نه اونقدر ها هم بی هدف نیستم ..

دارم تو خیابان های بی رحم این شهر بزرگ راه می رم... چرا بی رحم؟؟؟ نمی دانم...

از پله برقی خاموش مترو پایین می روم...

هیچ چیز برایم فرقی ندارد..یعنی انگار برام مهم نیست ...هیچ چیز ...حتی نگاه عجیب مرد جوان که حرفهایی در آن نهفته است ..ولی من آن حرفها را نمی فهمم...یعنی نمی خواهم که بفهمم..

قطار که وارد ایستگاه می شه مرد جوان را دیگر نمی بینم ...فرقی هم نمی کند که ببینمش...

وارد قطار می شوم و مثل همیشه نگاهی می اندازم تا جایی برای نشستن بیابم...نیست هیچ جایی نیست... البته فرقی هم نمی کند...

به چهره عجیب زنان که نشسته اند نگاه  می کنم ...چهره ها نیز مانند من بی تفاوت اند...دختر خوشحالی که تند تند با دوست پسرش صحبت می کند نگاهش با نگاه من گره می خورد...نگاهم را ازش می گیرم و در دل می گویم:خوشحال..!!..آخر این زندگی چه چیز خوشحال کننده ای دارد؟؟؟

ناگهان به ذهنم می رسد کاش همه ی انسان های روی زمین مثل نهنگ ها دسته جمعی خودکشی می کردند... اونوقت زمین از دست انسان نجات پیدا می کرد.. نه که دلم واسه زمین سوخته باشه ها ..نه ..فقط دلم می خواد هیچ انسانی دیگه زندگی نکنه...

حالا بعد از پنج-شش ایستگاه پیدا کردن جا برای نشستن برایم مهم می شود...رو که بر می گردانم می بینم دختر جوانی همان موقعی که من داشتم راجع به خودکشی دسته جمعی فکر می کردم جای خالی را گرفته است...به خودم لعنت می فرستم ولی بازهم نظرم همان است خود کشی دسته جمعی...زندگی می کنیم برای چی؟؟؟.. برای کی؟؟؟

صدای گریه نوزاد توجهم را جلب می کند...مادر هول شده و تند تند بچه را تکان می دهد..حتما ترسیده صدای گریه بچه باعث ناراحتی کسی بشه...خب بشه...بچه دلش خواسته گریه کنه توئه مادر چی کار می تونی بکنی؟؟؟...نه حتی این هم دلیل خوبی برای این زندگی نیست...

قطار می ایستد..ایستگاه مورد نظر...مادر به همراه نوزادش با من پیاده می شود...لحظه ای می ایستد بچه را در آغوشش جابجا می کند.. و خیره می شود در چشمهایم...چیزی که در نگاه این مادر جوان است را می فهمم..او با نگاهش به من می گوید که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد...

او به من فهماند که من اجازه تصمیم گرفتن و فکر کردن به جای او را ندارم..

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:8 نويسنده سحر |

از درون همه ویرونم ..
اما ظاهرم آباد..
شهر خاموشانه قلبم رو لبام پر فریاد...
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 0:35 نويسنده سحر |

بگوای مرد من  ای از تبار هرچه عاشق /

بگوای در تو جاری خون روشن شقایق /

 بگو ای سوخته، ای بی رمق، ای کوه خسته /

بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته /

 بگو با من بگو از درد و داغت /

 بذار مرهم بذارم روی زخمهات /

بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه هارو از سراپات /

بذار سر روی شونه ام گریه سر کن /

از اون شب گریه های تلخ هق هق /

 بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق /

 هنوز باغچه برامون گل نداده /

کدوم پاییز زمستون و خبر کرد؟؟ /

بذار سر روی شونه ام گریه سر کن /

 از اون شب گریه های تلخ هق هق /

بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق /

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

دوستش می دارم.....

+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 23:53 نويسنده سحر |

موندن و نموندن آدما رو توی زندگیم سپردم به خودشون...

دیگه تلاشی برای موندنشون نمی کنم...آخه تا کی باید برای اینکه یه وقت تنها نمونم ناز این و اون و بکشم؟؟؟تا کی؟؟؟

+ تاريخ جمعه ششم آبان 1390ساعت 1:16 نويسنده سحر |

--:زمستان سال ۶۶ کجا بودی؟

--:چی؟؟؟

--:زمستان سال ۶۶ کجا بودی؟

--:یعنی چی؟؟

--:هیچی بخواب...

+:تاتر زمستان ۶۶ (دوسش داشتم...خوشحالم که رفتم..)

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:14 نويسنده سحر |