گفت خامش٬چون تو مجنون نیستی...
از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش٬چون تو مجنون نیستی
از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش٬چون تو مجنون نیستی
تفسیرش با خودتان...
کسی با قصه ی من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم ـ روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست...
فریدون مشیری
اما چشمام میگه نیستی...
حالا که همش خیاله...
بذار دستاتو بگیرم....
بذار تو فرض محالم ..با تو باشم تا بمیرم....
وقتی پا تو خیابون پر از برگ میزاری...
وقتی سوز سرما از منافذ پلیورت رد میشه و قلقلکت میده...
میفهمی یه چیزی تو این حال و هوا کمه...
شروع به قدم زدن میکنی و با ذهنت کلنجار میری تا بفهمی چی کم داری...
کمی که فکر میکنی میفهمی که دلت میخواد عاشق بشی...
میفهمی تو این حال وهوا فقط عشق وکم داری....
++++++
وای طه از دست تو.....