6 سال رئیس جمهوره....

ساعت  19:37 وارد سوپر شدم تا برای همه اهل مغازه بستنی بخرم ..تلویزیون روشن..شبکه 1... پخش صحبتهای  رئیس جمهورمون آقای احمدی نژاد...

_:چقدر شد ؟؟؟

احمدی نژاد:1سال برای تحصیل زمان زیادی است.....

فروشنده:1سال برای تحصیل زیاده...(سری  به علامت تاسف تکان میدهد)....نمیگه من 6 سال رئیس جممهورم هنوز هیچ .....نکردم....

ساعت 19:41 دقیقه از مغازه خارج شدم...

دیگه واقعا نمیدونم توی این صفحات مجازی چی بنویسم...

همه دوستان هم که گرفتار کارو زندگی هستن و زیاد...

شاید تا زمان های زیادی دیگه به این دنیای مجازی نیام.....

توی اون هوای مه آلود

توی اون نم نم بارون

زیر اون آلاچیق دنج

کنج اون حیاط سرسبز

با تمام تردید ها

تو تمام خیالم بودی...

+++

چند وقته که طه باهام قهر و من هیچ خبری ازش ندارم..

تازگی زندگی حال و هوای دیگری پیدا کرده است...

ــ امروز روزه ام را جور دیگری باز کردم ...همین الآن پای کامپیوتر....خب اینم یه تجربه است دیگه...

تازگیا دوباره حس نوشتنم گل کرده ...اون کتابی که شروع کرده بودم نوشتن وماه ها بود گذاشته بودمش کنارو شروع به نوشتن ادامش کردم وهمه اینارم مدیون یه دوستم...

خداوند متعال به حضرت داود فرمود:

"ای داود ،اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان  ،مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند..

بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست."

پنجره رو باز کرد...دستشو برد بیرون..دونه های برف کف دستشو قلقلک میدادن ...سوز برف صورتشو نوازش می کرد...اولین برف زمستان اون سال هم در حال باریدن بود..همیشه برف و دوست داشت... وقتی اون دونه های سفید قشنگ مثل یه نگین درخشان از آسمون میومدن زمین تا زمینی بشن دلش میگرفت ..از دوست داشتن زیاد بود که دلش میگرفت ...از انتظار خسته شده بود...انتظار براش تبدیل به خلعی شده بود که نمیتونست توش نفس بکشه ...چشمشو به چراغهای چشمک زن خونه ها دوخت و به شبی که محمد از پیشش رفت فکر کرد ــ:عزیزم من با اولین برف زمستون برمیگردم...

پنج سالی میشد که هزاران برف اومده و رفته بودن ولی هنوز محمد برنگشته بود...صدای مادرش ریشه افکارشو پاره کرد:دخترم بیا قرصتو بخور و برو توی تختت بخواب ...

پنج سالی بود که کارش شده بود همین خوردن قرص و خوابیدن توی تخت خواب...

مادر پنجره رو بست ..اولین برف زمستان اون سال هم قطع شد...

یکی بود یکی نبود.. غیراز خدای مهربون هیچ کس نبود ..ولی بعدش یه پسری بود مهربون خوش قلب خوش اخلاق از این آقاهای روزگار...

این آقای روزگار ما تنهای تنها بود...توی دنیا به این بزرگی هیچ کس و نداشت..حتی یه همدم..

یکی که همدم تنهایی اش باشه...یکی که وقتی دلش گرفت سرشو رو شونه هاش بذاره...وقتی از تلخی روزگار اوقت تلخ شد شیرینی لبهاش تلخی روزگارو از یادش ببره...

ولی هیچ کس تنها نمیمونه....آقای روزگار ماهم تنها نموند...بالاخره فرشته اش وپیدا کرد...بالاخره همدمش وپیدا کرد ...

فرشته بود وقتایی که دلش میگرفت...سرشو رو شونهاش میذاشت و به اندازه تمام دنیا آروم میشد..

فرشته بود وقتایی که از تلخی روزگار اوقات تلخ میشد...اون وقت فقط شیرینی لبهای فرشته بود که تلخی روزگارو از یادش میبرد...

ولی حیف..حیف که فرشته ی آقای روزگار ما نمیتونست ببینه...آخه فرشته مال این دنیا نبود..مال اون بالاها بود..وقتی از خدا اجازه میگرفت تا بیاد و آقای روزگار مارو از تنهایی در بیاره بینایی شو گذاشته بود و اومده بود تا فقط آقای روزگار ما رو ببینه وتوی این دنیا فقط عاشق اون باشه ...

خودم

روبه رویم نشست..تو چشمهایم خیره شد....چقدر دوستش دارم...
لبخندی زد که برای من  شیرین تمام شد.. میخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم..

دهان باز کردم :طه من...دستشو به علامت سکوت روی لب هایش گذاشت وگفت:سحر من فقط یه خیالم...
اینو گفت و توی یه چشم بر هم زدنی ناپدید شد...