6 سال رئیس جمهوره....
_:چقدر شد ؟؟؟
احمدی نژاد:1سال برای تحصیل زمان زیادی است.....
فروشنده:1سال برای تحصیل زیاده...(سری به علامت تاسف تکان میدهد)....نمیگه من 6 سال رئیس جممهورم هنوز هیچ .....نکردم....
ساعت 19:41 دقیقه از مغازه خارج شدم...
_:چقدر شد ؟؟؟
احمدی نژاد:1سال برای تحصیل زمان زیادی است.....
فروشنده:1سال برای تحصیل زیاده...(سری به علامت تاسف تکان میدهد)....نمیگه من 6 سال رئیس جممهورم هنوز هیچ .....نکردم....
ساعت 19:41 دقیقه از مغازه خارج شدم...
همه دوستان هم که گرفتار کارو زندگی هستن و زیاد...
شاید تا زمان های زیادی دیگه به این دنیای مجازی نیام.....
توی اون نم نم بارون
زیر اون آلاچیق دنج
کنج اون حیاط سرسبز
با تمام تردید ها
تو تمام خیالم بودی...
+++
چند وقته که طه باهام قهر و من هیچ خبری ازش ندارم..
ــ امروز روزه ام را جور دیگری باز کردم ...همین الآن پای کامپیوتر....خب اینم یه تجربه است دیگه...
"ای داود ،اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان ،مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند..
بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست."
پنج سالی میشد که هزاران برف اومده و رفته بودن ولی هنوز محمد برنگشته بود...صدای مادرش ریشه افکارشو پاره کرد:دخترم بیا قرصتو بخور و برو توی تختت بخواب ...
پنج سالی بود که کارش شده بود همین خوردن قرص و خوابیدن توی تخت خواب...
مادر پنجره رو بست ..اولین برف زمستان اون سال هم قطع شد...
این آقای روزگار ما تنهای تنها بود...توی دنیا به این بزرگی هیچ کس و نداشت..حتی یه همدم..
یکی که همدم تنهایی اش باشه...یکی که وقتی دلش گرفت سرشو رو شونه هاش بذاره...وقتی از تلخی روزگار اوقت تلخ شد شیرینی لبهاش تلخی روزگارو از یادش ببره...
ولی هیچ کس تنها نمیمونه....آقای روزگار ماهم تنها نموند...بالاخره فرشته اش وپیدا کرد...بالاخره همدمش وپیدا کرد ...
فرشته بود وقتایی که دلش میگرفت...سرشو رو شونهاش میذاشت و به اندازه تمام دنیا آروم میشد..
فرشته بود وقتایی که از تلخی روزگار اوقات تلخ میشد...اون وقت فقط شیرینی لبهای فرشته بود که تلخی روزگارو از یادش میبرد...
ولی حیف..حیف که فرشته ی آقای روزگار ما نمیتونست ببینه...آخه فرشته مال این دنیا نبود..مال اون بالاها بود..وقتی از خدا اجازه میگرفت تا بیاد و آقای روزگار مارو از تنهایی در بیاره بینایی شو گذاشته بود و اومده بود تا فقط آقای روزگار ما رو ببینه وتوی این دنیا فقط عاشق اون باشه ...
خودم
دهان باز کردم :طه من...دستشو به علامت سکوت روی لب هایش گذاشت وگفت:سحر من فقط یه خیالم...
اینو گفت و توی یه چشم بر هم زدنی ناپدید شد...