روبه رویم نشست..تو چشمهایم خیره شد....چقدر دوستش دارم...
لبخندی زد که برای من شیرین تمام شد.. میخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم..
لبخندی زد که برای من شیرین تمام شد.. میخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم..
دهان باز کردم :طه من...دستشو به علامت سکوت روی لب هایش گذاشت وگفت:سحر من فقط یه خیالم...
اینو گفت و توی یه چشم بر هم زدنی ناپدید شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 15:47 توسط سحر
|
منم آن تنهای تنها....