روبه رویم نشست..تو چشمهایم خیره شد....چقدر دوستش دارم...
لبخندی زد که برای من  شیرین تمام شد.. میخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم..

دهان باز کردم :طه من...دستشو به علامت سکوت روی لب هایش گذاشت وگفت:سحر من فقط یه خیالم...
اینو گفت و توی یه چشم بر هم زدنی ناپدید شد...