مـــــــــــــی دانی!

ایـــــــــــــنجا

دخــــــــــــتری از تو

عـــــــــشق را بــــــــــــــــــــــاردار است...

موهــــــــــــــ ـای بافــــــــــ ـته مـــ ـن

مـــــــوهایم را تنها برای تـــــو می بــــــافم

بـــــا همان عشـــــق کودکــــانه

شب که می شود با غمی زیبـــــا موهــــایم را باز می کــــنم

باز تـــــــو آنها را نادیده گرفـــــــتی....

هستی... تــــــــــو ...هــــــــــــــمه جا ... هر لحظه کنار مــــــــــن ... بی آنکه خود بدانی ...

بــــــــــــدان ... دوســـــــــــــتت دارم ... دانسته یا ندانسته... ولی ای کــــــــــــــاش می دانستی...

دوست داشتنت زیبا و غمگین است ... از تو که می گویم اشک هایم است که به دوست داشتنت سرازیر می شود...

بـــــــــودنت را خواهانم ... ولی این نبودنت است کنارم ... با او راه می روم ... با او صــــــدا را لمس می کنم...

دوســــــــــــــــــتت دارم ... دانسته یا ندانسته...

بیا بار ســــــــــفر بندیم از این دشـــــت
زمـــــــــــــــــــستون باز توی این خــــــــــــــونه برگشت
بیا تا قصه ها گـــــــــــــــــــــــویم برایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
که دورون جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایی دیر بگذشت



Pallet Band

گور های پر از راز

جهـــــــــــــــان
پیرتر از آن اســـــــــــــــــــــت
که بگویم دوســـــــــــــــــــــــتت می دارم
من این راز را به گــــــــــــــــــــــــــــــــــور خواهم برد.

چیزهایی هست که نمی دانی...

به تو که فکر میکنم همیشه لبخند که میهمان لبهایم می شود...
حتی حس دوست داشتن تو برایم شیرین است ..
همیشه تو زندگی آدم ها هستند افرادی که برایت یه شخصیت خاص هستند و تو یه جور خاص دوستشون داری...
برای من نخواهی بود...ولی ای کاش از دلم خبر داشتی...

منو بشنو از دور دلم می خواهدت

هر روز با آواز دلم می خواندت....

pallett band

عشق کودکانه من

نمی دانم دوستت داشته باشم ؟؟؟

از تو دلگیر باشم ؟؟؟

به احساسم که فکر می کنم میبینم از تو غمگینم... از توئی که مدت کوتاهی کنارم بودی آنهم سردو بی روح...

تو دستانت را روی گلوی عشق نوپایم گذاشتی و زندگی را از او گرفتی... و من چه کودکانه دوستت داشتم..

حال هم دوستت دارم هنوز هم کودکانه ... هنوز هم کودکانه برایت بغض می کنم ... هنوز هم کودکانه به خاطر سرد و بی تفاوت بودنت دوستت دارم...

نگاه های عمیقت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد...موسیقی ات هم سرد است...

بازگشت

پنجره را باز می کنم ... سرما صبر نمی کند...فورا به مغز استخوان هایم سری می زند...

دستانم را دور لیوان داغ محکم می کنم..

شالی که مادرت برایم بافته بود را مثل همیشه روی شانه هایم انداختی و آهسته در گوشم گفتی : دختر پاییز ..مترسم آخرهم پاییز تو را ازم بدزدد...

مثل همیشه بعد از این حرف منتظر ماندم تا مرا میهمان آغوش گرمت کنی...ولی انتظار فایده ای نداشت چون تو نبودی ...این تنها خیالت است که مانده...

دانستن و ندانستن

ميدانى.؟؟؟؟

نه نمى دانى ....

حس شيرين عاشق شدن....

تنها در خوابى شيرين....

یه احساس خوب با کمی دلشوره و یه ذره نا امیدی =؟؟؟؟

نمی دونم این دیگه چه احساس عجیبیه...

در چشمانش خیره شده ام ، دور چشمانش سیاه و پای آنها گود افتاده است ، آرایش شب قبل شاید هم شبهای قبل روی صورتش ماسیده است ، او هم نگاهم می کند ، چشمانش نمی خندد گریان هم نیست..

لبهای قرمزم را جلو می برم او هم لبهای قرمزش را جلو می آورد لبهایمان را آرام روی هم می گذاریم ، لبهایش سرد است ، به خاطر بوسه رضایت بخش لبخند می زنم او هم بلافاصله لبخند می زند، نگاهش راضی است ،دستم را جلو می برم گونه اش را نوازش می کنم گونه اش هم سرد است دستم راکه از گونه اش جدا کردم دست گذاشت روی گونه اش لبخند زد و گرما به زیر پوستش دوید..

کسی از پشت آرام در آغوشش کشید  دیگر به من نگاه نمی کرد در نگاه مرد غرق شد ،مرد به چشمانم خیره شد پوزخندی زد و رفت و من به دنبال دخترک ناخن هایم را به آینه می کشیدم...

دوستش

نگذار دیگران نام تو را بدانند
همین زلال بیکران چشمانت برای پچ پچ هزارساله آنان کافیست
.

شاملو

+خواندنش حس شیرینی دارد .

نمی دونم چی بگم..

کاشکی کسانی که پست قبل و خوندن و زود نسبت بهش جبهه گرفتن یا اومدن من و نصیحت کردن یکم در اون متن تامل می کردن یکم با دقت بیشتری می خوندنش  تا متوجه بشن من توی اون متن از خوب بودن و یا بد بودن هیچ کس صحبتی نکردم نه گفتم من راوی خوب بودم یا اون طرف مقابلم بد شده...

اون پست فقط و فقط احساس من بود از یه روزی که با یک رفیق قدیمی(که زمانی عزیزترین شخص توی زندگی من بود)بیرون رفته بودم..همین .

من در اون متن هیچ قضاوتی در مورد کسی نکردم..

حالا یه بار دیگه بخونیدش تا متوجه بشید.

یه حس بی نظیر

وقتی قرار شد بیام ببینمت یه چیزی توی بدنم کشیده می شد بعد توی دلم چنگ مینداخت ..

همون لحظه پشیمون شده بودم..ولی ته دلمم دوست داشتم ببینمت..

یک ساعت قبل از قرارمون رفتم حمام .. آب قطع شد با کفای روی تنم شروع کردم به بازی ٬ کم کم احساس اینکه دیر به قرار برسم اومد سراغم٬زیر آب باریکی که هنوز قطع نشده بود تنم و آب کشیدم..

مثل همیشه تو زودتر از من رسیده بودی وقتی زنگ زدی فهمیدم ٬...منم مثل همون موقع ها جوابتو ندادم قطع کردی بعد از دو دقیقه دوباره زنگ زدی٬گوشی و که بردم کناره گوشم به چشمای راننده که از توی آینه فحشم داد که آخه تو تاکسی آدم با تلفن حرف می زنه(.......)٬ خیره شدم..

وقتی دیدمت اون چیز دیگه به دلم چنگ نیمنداخت افتاده بود به جون گلوم..اومدی طرفم مثل همون موقع ها لبخند روی لبات بود ولی من مثل اون موقع ها دیگه گرم نبودم دیگه از دیدنت درست مثل اون موقع ها قند تو دلم آب نمیشد..گوشه های لبمو به طرف بالا نگه داشته بودم٬دستات و که گرفتم فهمیدم دیگه برام فرقی نمی کنه باشی یا نباشی...

تو کافه که نشستیم بیشتر به چشمهات خیره شدم چقدر از من دور بودی تو این مدت چقدر فاصله بینمون افتاده بود٬دیگه نمیشناختمت پیش خودم گفتم من با این غریبه تو کافه چی کار می کنم؟

گفتی گفتی گفتی از تمام روزایی که من باهات نبودم٬ از کارایی که وقتی با من دوست بودی نمی تونستی انجام بدی و حالا راحت انجام می دی...

یک لحظه احساس کردم تو یه زندانی بودی که منم زندانبانت بودم و تو بعد از سالها که از فرارت میگذره اومدی و واسه زندانبانت تعریف می کنی این سالها چه کارهایی انجام دادی٬کارهایی که من مانعشون بودم...

تو چشمهات نگاه کردم و به این فکر کردم چقدر دوستت داشتم تو بهترین رفیقم بودی کسی که من به شوق او از زندگی لذت می بردم... ولی حالا یه غریبه بودی که روبه روم نشسته بودی و نمیدونم چرا خاطراتت و برای من تعریف می کردی..

با هر خاطره من ازت دورترو دورتر می شدم تو اصلا حواست به این نبود شاید دیگه برات مهم نبود.

از کافه که اومدیم بیرون پیشنهاد دادی تا پایین خیابان و با هم بریم و من و از این پیشنهاد آزرده خاطر کردی...

باز شروع کردی گفتن و گفتن و گفتن از خاطراتت تو این خیابان بازم وقتی من باهات نبودم ..

شونه به شونه هم راه میرفتیم تو حرف می زدی و من فقط گوش می دادم نه به خاطراتت به صدای فاصله بینمان...اولین بار که دستت به دستم خورد دلم خواست محکم دستت و بگیرم ولی دفعه دوم و سوم دیگه دلم اینو نخواست..

سر چهارراه که ازت جدا شدم حس خوبی داشتم از اینکه دیگه پیشم نبودی از اینکه دیگه برام مهم نبودی از اینکه دیگه دوستت نداشتم ....همانجا بغضم صبر نکرد.. به گمانم بغض شادی بود..

واژه ها تقصیر کارند!!!

خموشم ...ساکتم... ای واژه ها تقصیر کارید...

از کنسرت سیمین غانم

هست چیزهایی که نمی دانی

آدم هست خوب

آدم هست بد

 تو اصلا آدم نیستی...

چیزهایی هست که نمیدانی

من غمگین.

جوجه غاز نازنینم دیگه نیازی به اسم نداره...

دیگه زنده نیست ...آخه مریض بود...دکترم بردمش ولی فایده نداشت...

این آدمای بدی که فقط به فکر منفعت خودشونن یه کاری می کنن زود بدنیا بیان برای همین توی تخم موادی که باید جذب کنن و جذب نمی کنن..

خیلی ناراحتم..خیلی بهش عادت کرده بودم..

یه جوجه غاز دارم نمی دونم اسمشو چی بذارم...