در چشمانش خیره شده ام ، دور چشمانش سیاه و پای آنها گود افتاده است ، آرایش شب قبل شاید هم شبهای قبل روی صورتش ماسیده است ، او هم نگاهم می کند ، چشمانش نمی خندد گریان هم نیست..
لبهای قرمزم را جلو می برم او هم لبهای قرمزش را جلو می آورد لبهایمان را آرام روی هم می گذاریم ، لبهایش سرد است ، به خاطر بوسه رضایت بخش لبخند می زنم او هم بلافاصله لبخند می زند، نگاهش راضی است ،دستم را جلو می برم گونه اش را نوازش می کنم گونه اش هم سرد است دستم راکه از گونه اش جدا کردم دست گذاشت روی گونه اش لبخند زد و گرما به زیر پوستش دوید..
کسی از پشت آرام در آغوشش کشید دیگر به من نگاه نمی کرد در نگاه مرد غرق شد ،مرد به چشمانم خیره شد پوزخندی زد و رفت و من به دنبال دخترک ناخن هایم را به آینه می کشیدم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 19:27 توسط سحر
|
منم آن تنهای تنها....