خاطرات من و مترو...
دارم تو خیابان های بی رحم این شهر بزرگ راه می رم... چرا بی رحم؟؟؟ نمی دانم...
از پله برقی خاموش مترو پایین می روم...
هیچ چیز برایم فرقی ندارد..یعنی انگار برام مهم نیست ...هیچ چیز ...حتی نگاه عجیب مرد جوان که حرفهایی در آن نهفته است ..ولی من آن حرفها را نمی فهمم...یعنی نمی خواهم که بفهمم..
قطار که وارد ایستگاه می شه مرد جوان را دیگر نمی بینم ...فرقی هم نمی کند که ببینمش...
وارد قطار می شوم و مثل همیشه نگاهی می اندازم تا جایی برای نشستن بیابم...نیست هیچ جایی نیست... البته فرقی هم نمی کند...
به چهره عجیب زنان که نشسته اند نگاه می کنم ...چهره ها نیز مانند من بی تفاوت اند...دختر خوشحالی که تند تند با دوست پسرش صحبت می کند نگاهش با نگاه من گره می خورد...نگاهم را ازش می گیرم و در دل می گویم:خوشحال..!!..آخر این زندگی چه چیز خوشحال کننده ای دارد؟؟؟
ناگهان به ذهنم می رسد کاش همه ی انسان های روی زمین مثل نهنگ ها دسته جمعی خودکشی می کردند... اونوقت زمین از دست انسان نجات پیدا می کرد.. نه که دلم واسه زمین سوخته باشه ها ..نه ..فقط دلم می خواد هیچ انسانی دیگه زندگی نکنه...
حالا بعد از پنج-شش ایستگاه پیدا کردن جا برای نشستن برایم مهم می شود...رو که بر می گردانم می بینم دختر جوانی همان موقعی که من داشتم راجع به خودکشی دسته جمعی فکر می کردم جای خالی را گرفته است...به خودم لعنت می فرستم ولی بازهم نظرم همان است خود کشی دسته جمعی...زندگی می کنیم برای چی؟؟؟.. برای کی؟؟؟
صدای گریه نوزاد توجهم را جلب می کند...مادر هول شده و تند تند بچه را تکان می دهد..حتما ترسیده صدای گریه بچه باعث ناراحتی کسی بشه...خب بشه...بچه دلش خواسته گریه کنه توئه مادر چی کار می تونی بکنی؟؟؟...نه حتی این هم دلیل خوبی برای این زندگی نیست...
قطار می ایستد..ایستگاه مورد نظر...مادر به همراه نوزادش با من پیاده می شود...لحظه ای می ایستد بچه را در آغوشش جابجا می کند.. و خیره می شود در چشمهایم...چیزی که در نگاه این مادر جوان است را می فهمم..او با نگاهش به من می گوید که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد...
او به من فهماند که من اجازه تصمیم گرفتن و فکر کردن به جای او را ندارم..
منم آن تنهای تنها....