پنجره را باز می کنم ... سرما صبر نمی کند...فورا به مغز استخوان هایم سری می زند...

دستانم را دور لیوان داغ محکم می کنم..

شالی که مادرت برایم بافته بود را مثل همیشه روی شانه هایم انداختی و آهسته در گوشم گفتی : دختر پاییز ..مترسم آخرهم پاییز تو را ازم بدزدد...

مثل همیشه بعد از این حرف منتظر ماندم تا مرا میهمان آغوش گرمت کنی...ولی انتظار فایده ای نداشت چون تو نبودی ...این تنها خیالت است که مانده...