یه حس بی نظیر
همون لحظه پشیمون شده بودم..ولی ته دلمم دوست داشتم ببینمت..
یک ساعت قبل از قرارمون رفتم حمام .. آب قطع شد با کفای روی تنم شروع کردم به بازی ٬ کم کم احساس اینکه دیر به قرار برسم اومد سراغم٬زیر آب باریکی که هنوز قطع نشده بود تنم و آب کشیدم..
مثل همیشه تو زودتر از من رسیده بودی وقتی زنگ زدی فهمیدم ٬...منم مثل همون موقع ها جوابتو ندادم قطع کردی بعد از دو دقیقه دوباره زنگ زدی٬گوشی و که بردم کناره گوشم به چشمای راننده که از توی آینه فحشم داد که آخه تو تاکسی آدم با تلفن حرف می زنه(.......)٬ خیره شدم..
وقتی دیدمت اون چیز دیگه به دلم چنگ نیمنداخت افتاده بود به جون گلوم..اومدی طرفم مثل همون موقع ها لبخند روی لبات بود ولی من مثل اون موقع ها دیگه گرم نبودم دیگه از دیدنت درست مثل اون موقع ها قند تو دلم آب نمیشد..گوشه های لبمو به طرف بالا نگه داشته بودم٬دستات و که گرفتم فهمیدم دیگه برام فرقی نمی کنه باشی یا نباشی...
تو کافه که نشستیم بیشتر به چشمهات خیره شدم چقدر از من دور بودی تو این مدت چقدر فاصله بینمون افتاده بود٬دیگه نمیشناختمت پیش خودم گفتم من با این غریبه تو کافه چی کار می کنم؟
گفتی گفتی گفتی از تمام روزایی که من باهات نبودم٬ از کارایی که وقتی با من دوست بودی نمی تونستی انجام بدی و حالا راحت انجام می دی...
یک لحظه احساس کردم تو یه زندانی بودی که منم زندانبانت بودم و تو بعد از سالها که از فرارت میگذره اومدی و واسه زندانبانت تعریف می کنی این سالها چه کارهایی انجام دادی٬کارهایی که من مانعشون بودم...
تو چشمهات نگاه کردم و به این فکر کردم چقدر دوستت داشتم تو بهترین رفیقم بودی کسی که من به شوق او از زندگی لذت می بردم... ولی حالا یه غریبه بودی که روبه روم نشسته بودی و نمیدونم چرا خاطراتت و برای من تعریف می کردی..
با هر خاطره من ازت دورترو دورتر می شدم تو اصلا حواست به این نبود شاید دیگه برات مهم نبود.
از کافه که اومدیم بیرون پیشنهاد دادی تا پایین خیابان و با هم بریم و من و از این پیشنهاد آزرده خاطر کردی...
باز شروع کردی گفتن و گفتن و گفتن از خاطراتت تو این خیابان بازم وقتی من باهات نبودم ..
شونه به شونه هم راه میرفتیم تو حرف می زدی و من فقط گوش می دادم نه به خاطراتت به صدای فاصله بینمان...اولین بار که دستت به دستم خورد دلم خواست محکم دستت و بگیرم ولی دفعه دوم و سوم دیگه دلم اینو نخواست..
سر چهارراه که ازت جدا شدم حس خوبی داشتم از اینکه دیگه پیشم نبودی از اینکه دیگه برام مهم نبودی از اینکه دیگه دوستت نداشتم ....همانجا بغضم صبر نکرد.. به گمانم بغض شادی بود..
منم آن تنهای تنها....