پنجره رو باز کرد...دستشو برد بیرون..دونه های برف کف دستشو قلقلک میدادن ...سوز برف صورتشو نوازش می کرد...اولین برف زمستان اون سال هم در حال باریدن بود..همیشه برف و دوست داشت... وقتی اون دونه های سفید قشنگ مثل یه نگین درخشان از آسمون میومدن زمین تا زمینی بشن دلش میگرفت ..از دوست داشتن زیاد بود که دلش میگرفت ...از انتظار خسته شده بود...انتظار براش تبدیل به خلعی شده بود که نمیتونست توش نفس بکشه ...چشمشو به چراغهای چشمک زن خونه ها دوخت و به شبی که محمد از پیشش رفت فکر کرد ــ:عزیزم من با اولین برف زمستون برمیگردم...
پنج سالی میشد که هزاران برف اومده و رفته بودن ولی هنوز محمد برنگشته بود...صدای مادرش ریشه افکارشو پاره کرد:دخترم بیا قرصتو بخور و برو توی تختت بخواب ...
پنج سالی بود که کارش شده بود همین خوردن قرص و خوابیدن توی تخت خواب...
مادر پنجره رو بست ..اولین برف زمستان اون سال هم قطع شد...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 21:29 توسط سحر
|
منم آن تنهای تنها....