این آقای روزگار ما تنهای تنها بود...توی دنیا به این بزرگی هیچ کس و نداشت..حتی یه همدم..
یکی که همدم تنهایی اش باشه...یکی که وقتی دلش گرفت سرشو رو شونه هاش بذاره...وقتی از تلخی روزگار اوقت تلخ شد شیرینی لبهاش تلخی روزگارو از یادش ببره...
ولی هیچ کس تنها نمیمونه....آقای روزگار ماهم تنها نموند...بالاخره فرشته اش وپیدا کرد...بالاخره همدمش وپیدا کرد ...
فرشته بود وقتایی که دلش میگرفت...سرشو رو شونهاش میذاشت و به اندازه تمام دنیا آروم میشد..
فرشته بود وقتایی که از تلخی روزگار اوقات تلخ میشد...اون وقت فقط شیرینی لبهای فرشته بود که تلخی روزگارو از یادش میبرد...
ولی حیف..حیف که فرشته ی آقای روزگار ما نمیتونست ببینه...آخه فرشته مال این دنیا نبود..مال اون بالاها بود..وقتی از خدا اجازه میگرفت تا بیاد و آقای روزگار مارو از تنهایی در بیاره بینایی شو گذاشته بود و اومده بود تا فقط آقای روزگار ما رو ببینه وتوی این دنیا فقط عاشق اون باشه ...
خودم
منم آن تنهای تنها....