دلاویزترین از....
خدایا٬وحشت تنهایی ام کشت
کسی با قصه ی من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم ـ روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست...
فریدون مشیری
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 22:4 توسط سحر
|
منم آن تنهای تنها....